رضا قليخان هدايت

2181

مجمع الفصحاء ( فارسي )

فخر دارد چو فلك بر زمى از فرش * سنگ درگاهش از لعل بدخشانى روى زى حضرت آل نبى آوردم * تا بدادند مرا نعمت دوجهانى و له فى الحقائق و المعارف چيست اين گنبد كه گويى پرگهر درياستى * يا هزاران شمع در پنگانى از ميناستى باغ اگر بر چرخ بودى لاله بودى مشتريش * چرخ اگر در باغ بودى گلبنش جوزاستى از گل سورى ندانستى كسى عيوق را * اين اگر رخشنده بودى آن اگر بوياستى صبح را بينى پس پروين بدان ماند درست * كز پس سيمين تذروى بسدين عنقاستى روى مشرق را بيارايد به بوقلمون سحر * تا بدان ماند كه گويى مسند داراستى جرم گردون تيره و روشن در او آيات صبح * گويى اندر جان نادان خاطر داناستى ماه نو چون زورق زرين بگشتى هر مهى * گرنه روى چرخ گردان نيلگون درياستى نيست اين دريا كه اين پردهء بهشت خرم است * نه كزين پردهء بهشتستى در آن حوراستى آسيايى راستست اين كابش از بيرون اوست * مىشنيدستم بتحقيق اين سخن از راستى آسيابان را ببينى چون ازو بيرون شوى * وان در اينجا هم بديدى چشمت ار بيناستى